خیالانگیز و جانپرور چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیباییمن از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود عاشقتر از ماییبه شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلسافروزی تو ماه مجلسآراییمنم ابر و تویی گلبن که میخندی چو میگریم تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو میآییمراد ما نجویی ورنه رندان هوسجو را بهار شادیانگیزی حریف باده پیماییمه روشن میان اختران پنهان نمیماند میان شاخههای گل مشو پنهان که پیداییکسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشاییمرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرماییمن آزردهدل را کس گره از کار نگشاید مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشاییرهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن که با این ناتوانیها به ترک جان تواناییرهی معیری
برچسب:
نویسنده: محمد نوروزی
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 21:22